کتاب هدیه کتاب

سلام برحیدر بابا

سلام برحیدر بابا
سلام برحیدر بابا سلام برحیدر بابا سلام برحیدر بابا
ناشر: سایه نیما
کد کتاب: 106912
نویسنده: میثم سرابی
ابعاد(قطع): جیبی(16.5*11.5)
شمارگان: 2000
سال چاپ: 1393
مشخصات: جلد نرم(شومیز)،متن دو رنگ،کاغذ تحریر 110gنخودی
شابک: 978-964-2593-64-4
وزن(گرم): 300
قیمت: 5,000تومان

زندگی و آثارشهریار
محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار) متولد تبریز (۱۲۸۵ به روایتی ۱۲۸۳ شمسی) و پرورش یافته روستای خشکناب از توابع قره‌چمن است. پدرش مرحوم حاجی میرآقا خشکنابی از سادات خشکناب (متوفی ۱۳۱۳) مردی ادیب و فاضل و با تقوا بوده و در تبریز شغل وکالت داشته است.محمدحسین تحصیلات اولیه را در مکتب‌خانه روستا و دوران ابتدایی و دبیرستان را در مدارس طالبیه، متحده و فیوضات تبریز به پایان رساند. سال۱۳۰۰شمسی سال ورود شاعر جوان به تهران است. در تهران وارد دارالفنون و مدرسه طب می‌شود و تا پنج سال تحصیل در رشته پزشکی را ادامه می دهد اما چنان که معروف است تحصیلات پزشکی را به‌دلیل ناکامی عشقی و عاطفی رها می‌کند.تخلص شعری شهریار ابتدا بهجت بوده سپس به‌دلیل علاقه فراوان به حافظ، تفال به دیوان او می‌زند و تخلص شهریار را برپایه چند بیت حافظ برمی‌گزیند ازجمله:
     غم غریبی و غربت چو برنمی‌تابم                   روم به شهر خود و شهریار خود باشم

شهریار چند سال در ثبت اسناد نیشابور و مشهد مشغول به کار شد و در نیشابور به دیدار کمال‌الملک رفت اما زیستن در نیشابور برای شاعر همراه با آزردگی و غم و غصه بوده است و شعر «غروب نیشابور» بازتاب دهنده احوال وی در آن دوران است پس از بازگشت به تهران در سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی مشغول به کار شد و با آن که روحیه‌اش با مقررات اداری تناسب چندانی نداشت کار در بانک کشاورزی را تا بازنشستگی ادامه داد. اولین مجموعه شعر شهریار در سال۱۳۰۹ با مقدمه ملک‌الشعرا بهار و سعید نفیسی و پژمان بختیاری در تهران منتشر شد. در تیر۱۳۳۱ مادرش درگذشت و او را در غم و اندوهی عمیق فرو برد. در اسفند۱۳۳۲ اثر بی‌نظیر شهریار، منظومه حیدربابا در تبریز منتشر شد. پیش از آن در مرداد همان سال با دختری از خویشان پدری‌اش ازدواج کرد که حاصل آن ازدواج دو دختر و یک پسر است.شهریار در اشعار فارسی و ترکی خود از لغات و ضرب‌المثل‌ها و تعبیرات و اصطلاحات رایج روزگار بهره برده است و این نوآوری همراه با مفاهیم عمیق در محتوا برخی از اشعار وی را زبانزد خاص و عام ساخته است.منظومۀ «حیدربابایا سلام» دارای ۱۲۵ بند است (بخش اول ۷۶ بند و بخش دوم که چند سال بعد از بخش اول سروده شده ۴۹ بند است) هر بند از پنج مصراعِ یازده هجایی ترکیب یافته و وزن آن در آذربایجان رایج و شناخته شده است. شاعر در سرودن این منظومه به زبان مادری‌اش، از ادبیات و فرهنگ عامۀ مردم آذربایجان بهره و الهام گرفته است. این اثر به اغلب زبانهای رایج دنیا ترجمه شده است و شاعران بر آن نظیره‌ها ساخته‌اند. همچنین برخی قطعات آن در ایران و خارج از ایران مورد استفاده آهنگسازان و خوانندگان قرار گرفته است.مخاطب شاعر در این اثر، کوه حیدرباباست که دوران رویایی کودکی خود را در دامان آن سپری کرده است. شاعر با زبانی ساده و صمیمی از شادی‌ها و غمهای زندگی و از مهربانی‌ها و همزیستی‌های مردم سخت‌کوش روستا سخن می‌گوید. این‌گونه نزدیک شدن به زوایای زندگی و فرهنگ مردم و به تصویر کشیدن خاطرات کودکی در ادبیات ایران و جهان کم‌نظیر است و این افتخاری است که نصیب ایران شده است.«حیدربابا» در ادبیات آذربایجان ایران نقطه عطف است و ادبیات این منطقه را می‌توان به دو دوره قبل و بعد از حیدربابا تقسیم کرد. البته اشتهار شهریار منحصر به حیدربابا نیست. دیوان فارسی او سرشار است از اشعاری که تار و پود آ نها بافته شده از سنت و نوآوری است مانند حالا چرا، علی ای همای رحمت، دو مرغ بهشتی، ای وای مادرم، هذیان دل و… «هذیان دل» را باید مقدمه و درآمدی بر حیدربابا دانست که روایت آن در حیدربابا کامل می‌شود و به اوج خود می‌رسد.

دربارۀ زندگی و آثار شهریار گفتنی بسیار است و نکات نانوشته به‌ویژه در باب سرگذشت شاعر کم نیست، ممکن است در آینده محققان و منتقدان زندگینامۀ کامل و مستندی از او منتشر کنند و به نقد اشعار و افکارش بپردازند.سرانجام شاعر حیدربابا و سراینده آن همه اشعار شورانگیز، پس از یک زندگانی پر فراز ونشیب، در بیست و هفتم شهریور سال شصت و هفت چشم از جهان فرو بست و در مقبرۃ الشعرای تبریز آرام گرفت.
مقدمه شهریار
شعرائی که در کودکی با کوه و جنگل و دریا سر و کار داشته و در آغوش طبیعت ناب پرورش یافته‌اند می‌دانند که رؤیاهای ‏شیرین آن ایام بعدها گن

جی را تشکیل می‌دهند که در دوران نویسندگی همیشه در آستین و در دسترس استفاده است. برای من ‏نیز چنین بود، از اینرو بزادگاه خود شاید بیش از بسیاری از دوستان کودکی بدهکار باشم. در آثار خود کم بیش از موطن خود یاد ‏کرده و هرگز قانع نشده‌ام.‏در دلم بود که سرودی هم به شیوه ترانه‌های محلی داشته باشم که در ذائقه محلیها خاصه در کام همبازی‌های دوران بچگی‌ام ‏شیرین‌تر نماید امّا من بر اثر طول اقامتم در تهران با لهجه محلی دهات آذربایجان خاصه با لطائف و تعبیرات آن، تقریباً بیگانه ‏شده بودم حتی خاطره‌های کودکیم به‌صورت تابلوهای کمرنگ و نامفهومی در آمده بود. از وقتی که مرحوم مادرم به تهران آمد ‏به تأثیر نفوذ سحرآمیز مادر و بازگوئیهای گذشته‌ها و قصه‌های دلکش دوران کودکی کم‌کم مردگان ذهنی من جان گرفته و ‏تابلوهای گذشته‌ها دوباره رنگ‌آمیزی و نمایان شدند.‏از شهریور ۱۳۲۰ به بعد که دوران بیماری و نومیدی و انزوای من آغاز شد، در بستر شکنجه و آلام اگر مادرم پرستاری و تقویت ‏جسمی مرا به‌عهده داشت یادگارهای شیرین گذشته نیز دست در دست مادرم بزم عیش نهانی برای من ساخته و شراب تسکین ‏و تسلیت روحی در کامم فرو می‌ریختند.‏دوران بیماری من مقدمه یک تحول روحی بود که بر اثرآن از هوسکهای دنیائی بیزار و هرچه را که دوست‌تر می‌داشتم ایثار ‏کردم حتی مادر را.‏با شعر الفتی عمیق و عهدی قدیم داشتم و هر قطعه جانسوزی را که به قیمت داغ عزیزی به‌دست آورده بودم در آستان وداعش ‏نیز اشک حسرت ریختن امری طبیعی بود آخرین کوکبه اشک وداعم از شعر، منظومه (حیدربابا) و قطعه (ای وای مادرم) را ‏به‌وجود آورد.‏کوه به آسمانها نزدیکتر است. کوه مهبط وحی انبیا و از برجسته‌ترین شاهکارهای طبیعت است. آبی که در شکاف کوه از جگر ‏صخره‌ها می‌تراود صاف‌تر و زلال‌تر است. کوه را با طبع و همت هنرمندان نسبت و پیوندیست، حیدربابا کوه است.‏حیدربابا، اسم کوهی است روبروی دهکده (قیش قرشاق) یا گهواره خاطرات من که در کنار رودخانه در فاصله میان قراچمن ‏معروف و دهکده شنگل آباد واقع شده. حیدربابا در این شعر به‌عنوان یک کدخدای دائمی دهکده استخدام می‌شود که همیشه ‏مسلط بوده و چون چشم تاریخ شاهد وقایع و ضبط کننده اعمال مردم است و نیز می‌تواند ناله‌های شاعر را در آسمانها منعکس ‏کرده و به گوش همه آفاق برساند.

 سید محمد حسین شهریار

تبریز آذر ماه ۱۳۴۵

گفتار مترجم

در ایام کودکی، آن سالها که هنوز به مدرسه نمی‌رفتم آواز چوپانها و کشاورزانی را می‌شنیدم که ‏ترانه‌هایی می‌خواندند و در آغاز برخی از آن ترانه‌ها نام حیدربابا را بر زبان می‌راندند. چند سال بعد ‏در دهه چهل یکی از آموزگاران روستای ما به نام آقای اقصایی که اهل تبریز بود همه اشعار ‏حیدربابای اول را برای ما خواند. وزن و آهنگ و حال و هوای آن اشعار در ذهن و جان من نقش ‏بست.در دوره دبیرستان، در اوایل دهه پنجاه حدود سی چهل بند به سبک حیدربابای شهریار نوشتم ‏اما پس از یکی دو سال با وجود تشویق دوستان صاحب نظر، از ادامه این کار منصرف شدم. به این ‏دلیل ساده که آن ابتکار و بلندنامی به نام شهریار ثبت شده بود و سرودن به آن روش جز تقلید ‏به شمار نمی‌رفت.اکنون سالها از آن دوران گذشته و سراینده حیدربابا چهره در نقاب خاک پنهان ‏ساخته است و چند شاعر گرانقدر این اثر ارزشمند را به فارسی ترجمه کرده‌اند. من هم با بضاعت ‏اندک خود وارد این عرصه شدم تا بدین وسیله اندیشه و احساس مشترک خودم و شاعر را با ‏هموطنانم در میان بگذارم.اگر درست است که ترجمه کار سخت و پرمسئولیتی است، ترجمه شعر ‏سخت‌تر و پرمسئولیت‌تر است. به‌راستی در ترجمه شعر ظرایف زبان مبدأ به‌طور کامل منتقل نمی‌شود ‏به‌خصوص آنجا که مترجم ملزم به آوردن قافیه و رعایت اصول آن است. مفهوم مورد نظر تخفیف ‏می‌یابد یا تغییر می‌کند. به‌عبارت روشنتر، معنی فدای لفظ می‌شود. با این همه، من در برابر این ‏وسوسه (ترجمه) نتوانستم خودداری کنم.مخاطبان شاعر در منظومه حیدربابا روستاییان و کشاورزانی ‏هستند که او دوران کودکی و نوجوانی‌اش را در میان آنها گذرانده و از نزدیک با شادیها و غمهایشان ‏زیسته است. این احساسات به زیبایی و آراستگی و در عین حال به سادگی بیان شده و شور و شادی ‏و درد و آلام مشترک همه روستاییان آذربایجان و سراسر ایران است. این «نوع» ادبی که شاعر غم و ‏حسرت دوری از ایام رؤیایی کودکی را در اثرش بازتاب می‌دهد اگر در جهان بی‌نظیر نباشد کم‌نظیر ‏است. غم دوری و حسرت روزهای رؤیایی نوجوانی، ناپایداری عمر، کوتاهی دیدارها، گذشتن و ‏بازنگشتن لحظه‌های زندگی، محدودیت‌ها و محرومیت‌های آن، مرگ عزیزان و دوستان که با رفتن ‏خود صفا و صمیمیت و خوبی‌هایشان را از ما دریغ می‌دارند، شادیها و عزاداریها، زیبایی و جلوه‌های ‏دل‌انگیز طبیعت، بی‌رونقی و خالی شدن روستا از یاران و دوستان پیشین و آشکار شدن نامردمی‌ها و ‏عهدشکنی‌ها موضوعاتی هستند که شاعر در این اثر کم حجم و پر محتوا به آنها پرداخته است.
درباره ‏قالب و محتوای این اثر کم نظیر سخن بسیار است و صاحب نظران بسیار گفته و نوشته‌اند. من در ‏اینجا به زیبایی و ظرافت‌های تنها یک مصراع اشاره می‌کنم که با اندکی مسامحه می‌توان گفت مشتی ‏است نمونه خروار. آخرین مصراع بند ۲۵ چنین است؛ عاشق لارین سازلارین دا سؤ زوم وار. یعنی ‏آن هنگام که نوازندگان زخمه بر ساز می‌زنند من شعر و ترانه‌ای دارم برای آهنگ آنان. اما این، همه ‏مطلب نیست. این جمله در زبان ترکی چنان زیبا و پر معنی و منحصربفرد بیان شده است که ترجمه ‏آن، چنان که مترجم احساس رضایت کند غیرممکن است. در تفسیر این مصراع دو کلمه کلیدی آن ‏را بررسی می‌کنیم؛ ساز، سؤز. نخست این که میان این دو کلمه سه صنعت یا آرایش ادبی وجود دارد. ‏جناس، نغمه حروف و مراعات نظیر. دیگر این که هر دو از اصطلاحات موسیقی‌اند. سوم این که ‏یک تمنای شاعرانه در جمله‌ای کوتاه بیان شده است.‏این ترجمه دو ویژگی دارد؛ نخست این که وزنش با وزن ‏حیدربابا یکی و مطابق با ذوق و سلیقه من است و با وجود محدودیت‌ها و دلایل زبانشناسی که ‏صاحب‌نظران برشمرده‌اند وزن هجایی خود حیدربابا را برگزیدم. دیگر این که زبان این ترجمه ‏گفتاری است. به نظر نگارنده استفاده از زبان محاوره‌ای (اگر بجا و مناسب باشد) در آثار ادبی از شأن ‏و ارزش آنها نمی‌کاهد خاصه آنجا که اثر ادبی به فرهنگ عامه نزدیک باشد.زبان این ترجمه با همه ‏ضعفهایی که ممکن است داشته باشد تلفیقی است از زبان محاوره و زبان رسمی فارسی که با ‏ویژگی‌های زبان ترکی در حیدربابای شهریار مطابقت دارد و معادل زبان مبدأ است؛ ساده و قابل دریافت برای مخاطب.امید و انتظار ما این است که خوانندگان فارسی زبان نیز با خواندن این ترجمه مانند مخاطبان آذری زبان از ظرافتها و زیبایی‌های آن (تا حدی که مترجم قادر به انتقال مفاهیم بوده) بهره‌مند شوند.

میثم سرابی آبان ۹۲

راهنمای حیدربابا
به قلم شهریار

بند۱:‏ ‏۱- حیدربابا اسم کوه دهکده است که در این شعر به‌عنوان مخاطب و شاهد وقایع انتخاب می‌شود.‏
بند۸:‏ ‏۱- میراژدر اسم چاوُشی بود معروف.‏
‏۲- عاشق رستم اسم خواننده و نوازنده معروفی بود.‏
بند۹:‏ ‏۱- شنگل آباد اسم دهکده‌ایست که باغچه‌ها و کوهسار زیبایی دارد.‏
‏۲- عاشق آلما یک نوع سیب آبداری است که نیمی سرخ و نیمی زرد است به این جهت سیب عاشق نام‌گذاری شده.‏
بند۱۰:‏ ‏ قوری گول (برکه خشک) اسم برکه بسیار بزرگ دریاچه مانندی است پای گردنه معروف شِبلی و کناره جاده تهران که با ‏تجمع غازها و مرغابیهای وحشی گاهی منظره باشکوهی پیدا می‌کند، چون تابستانها مقدار زیادی آب آن کم شده و عقب ‏می‌زند برکه خشکه خوانده می‌شود.‏
بند۱۴:‏ ‏ شیخ‌الاسلام واعظ روحانی روشنفکر و آبرومند محل که در جوانی صدای خوبی داشت و مناجات ایشان در مواقع لزوم در ‏حکم اعلام خبر بود.‏
بند۱۵:‏ ‏ داشلی بولاخ (چشمه سنگی) اسم چشمه‌ایست.‏
بند۱۶:‏ ‏ چوبان قیتر قوزونی (چوپان برگردان گله را) اسم یکی از نغمه‌های شیرین محلی بود.‏
بند۱۷:‏ ‏۱- سولی یرین دُوزی اسم محلی است.‏
‏۲- یولاغ اوتی اسم گیاه معطری است که در کنار چشمه‌ها سبز شده و روی آب شناور می‌ماند.‏
بند۱۹:‏ بچه‌های دهستان معمولاً غروب که شد شامشان را خورده و می‌روند توی رختخواب و از بزرگترها می‌خواهند که برایشان نقل ‏و قصه بگویند تا به لالائی افسانه‌های شیرین بخواب روند.‏
بند۲۰:‏ شبهای زمستان که باد و بوران رجزخوان، دَر و پیکرها را بهم می‌کوبد، پیرزنهای دهاتی برای بچه‌ها قصه گرگ و بُز را ‏می‌گویند و بچه‌ها، مسحور گوش فرا می‌دهند که چگونه گرگه می‌آید و شنگول و منگول بُزه را می‌برد.‏
بند۲۲:‏ هَچی خالا اسم خاص است گویا مخفف هاجر باشد.‏
بند۲۴:‏ ملک نیاز از خوانین محل و سوارکار و تیرانداز قابلی بود.‏
بند۲۷:‏ در خانه‌های روستایی وسط سقف خانه روزنه‌ای کار می‌گذارند که غرض اصلی تهویه و بیرون کردن دود تنور است ولی ضمناً ‏کارهای دیگری هم با آن روزنه صورت داده می‌شد، از جمله یکی موضوع نامزدبازی است با کیفیت مخصوص خود ‏به‌طوری‌که در یکی از قطعات افسانه شب به‌نام (نامزدبازی دهقان) آن را شرح داده‌ام، و دیگری در شبهای عید نوروز موضوع ‏‏(شال آویزان کردن) است به این ترتیب: که از شب چارشنبه‌سوری به بعد اشخاص به‌طور ناشناس به پشت بام خانه‌ها رفته و ‏شالهای رنگین خود را آویزان می‌کنند یعنی که عیدی می‌خواهم. صاحبخانه باید نسبت به فراست خود حدس بزند که این ‏ناشناس کیست و چیزی به فراخور حال خود و متناسب با او به رسم عیدی به نوک شال او ببندد. عیدی‌های آن‌وقت بیشتر ‏جورابهای پشمی گلدار و دستمال‌های ابریشم، سازدهنی بچه‌ها، جوجه مرغهای زیبا، تخم مرغهای رنگی آجیل و شیرینی… و ‏از این قبیل بود. این موضوع بیشتر برای تشویق بچه‌ها مخصوصاً دلنوازی کودکان فقیر و در عین حال یکی از مراسم باشکوه و ‏مفرح ایام عید بود.‏
بند ۲۸:‏ در آن سال مادربزرگ من خانم ننه مرحوم شده بود ما هم نبایستی در مراسم عید شرکت بکنیم، ولی من بچه بودم، با سماجت ‏شالی گرفته دویدم پشت بام خانه غلام خاله اوغلی (پسرخاله غلام) همبازی خودم، مرحومه خاله فاطمه مادر غلام احساس ‏کرد که من هستم و درحالیکه یک جفت جوراب رنگین به شال من می‌بست، به یاد مرحومه خانم ننه‌ام که ما را یتیم گذاشته بود ‏اشک از دیدگانش فرو ریخت. آنگاه سیمای ملکوتی یک زن روستایی به‌عنوان یک تابلو فراموش نشدنی در خاطر من نقش ‏بست.‏
بند۲۹:‏ میرزَمَّد مخفف میرزا محمد است. مرحوم میرزا محمد از منسوبین ما و مردی کاری و غیرتمند بود – باغچه خوبی در پای کوه ‏حیدربابا داشت، و به من و رفقایم اجازه داده بود که در باغچه او همه جور آزادی عمل داشته باشیم. یادش بخیر.‏
بند۳۱:‏ در آذربایجان معمولاً صبح روز چهارشنبه‌سوری از روی آب جاری می‌پرند و این سرود عامیانه را هم می‌خوانند:‏
بخت من بخت سعید بختیم بارک الله
آغ اللَّره قرمزی حنا یاخدیم بارک الله
آتیل ماتیل چرشنبه بختیم آچیل چرشنبه
چنانکه در تهران شبهای چهارشنبه‌سوری آتش روشن کرده و از روی آن می‌پرند و می‌گویند:‏
‏(زردی من از تو – سرخی تو از من)‏
بند۳۴: ‏ یکی از تفریحات بچه‌های دِه این بود: نزدیکهای غروب که گله از صحرا برمی‌گشت، کُرّه خرها را به کناری کشیده و نگه ‏می‌داشتند تا گله فاصله‌ای پیدا کند. آن وقت با استفاده از شتاب کُرّه خرها که می‌خواهند خود را به گله برسانند، اسب تازی ‏کرده و به تقلید چاوشها سر و صدایی راه می‌انداختند. بعضاً هم این موضوع با اعتراض صاحبان کره‌ها مواجه شده و به اصطلاح ‏حرف از تویش در‌می‌آمد که بچه‌ها بایستی محاکمه پس داده و از خود دفاع کنند.‏
بند۳۷:‏ ‏ شجاع خاله اوغلی (پسرخاله شجاع) جوان رشید و رعنایی بود. از سفر بادکوبه با سله و سوقاتی برگشته بود که با نامزد زیبای ‏خود عروسی کند. (قارمان) را که ساز بدی نیست خوب می‌زد. عصرها پشت بام خانه خود را فرش می‌کرد سماور بلندش ‏می‌جوشید و با جوانان دِه بگو بخند و چَرچَری داشت، متأسفانه سرنوشت او به یک پرده سینمای رقّت‌انگیزی تبدیل شد. زیرا ‏بیچاره پیش از آنکه داماد شود به مرض حصبه درگذشت و نامزدِ افسانه‌وش خود را برای کور و کچلها گذاشت.‏
بند۳۸:‏ ننه قز و رخشنده از منسوبین و از همبازیهای بچگی من بودند.‏
بند۳۹:‏ در ایام عید که صولت سرما شکسته و بچه‌ها گلوله برف بازی را دوست می‌دارند. جوانها هم در سینه آفتابگیر کوه (سر خوردن ‏با پارو) را شروع می‌کنند که اِسکی بازی روستایی است مثل پرواز مکیّف و فوت و فن مخصوصی هم دارد. چون نشسته انجام ‏می‌گیرد از اسکی بازی فرنگی راحت‌تر و شیرین‌تر است.‏
بند۴۰:‏ تِشی یکنوع دوک دستی به شکل گوشت کوب است با یک چنگک کوچک، زنهای روستایی پشمهای سفید را روی زانو انبار ‏کرده و با تِشی نخ‌ریسی می‌کردند در این بند شعر، آفتاب که در ابرها پیچیده باشد به این دوک دستی تشبیه شده.‏
بند۴۱:‏ زمستانها صبح زود عمه‌ام تنور آتش کرده و پس از خانه‌تکانی دوباره کرسی را علم می‌کرد. مقدمتاً هم لازم بود که همه را با ‏دسته جارو از خانه بیرون کند و این عمل صرفه ما تنبل‌ها نبود، مخصوصاً شوهر عمه‌ام که پیر هم بود خیلی سختش بود از زیر ‏کرسی درآمده و منزل عوض کند این است که تا می‌توانست پا به پا می‌کرد. حالت مسامحه او با ترسی هم که از عمه داشت و ‏حالت خود عمه که از شدت عصبانیت دندانها را بهم می‌فشرد و همچنین حرفهایی که در آن حین رد و بدل می‌شد بامزه بود.‏
بند۴۳:‏ ورزغان اسم دهی است که میوه‌اش آن وقت‌ها فراوان و به دهات دیگر برای فروش حمل می‌شد، صدای گلابی فروش که از ‏ورزغان می‌آمد از نواهای شادی‌بخش بچه‌ها بود. خاصه که معاملات هم موضوع مبادله بود و پول نقد لازم نداشت و هرکس ‏می‌توانست با دادن یک مشت گندم یا جو مقداری گلابی بخورد.‏
بند۴۴:‏ میرزا تاغی – میرزا تقی پسر عمه من است که در یک شب زمستان با هم رفتیم رودخانه و ماه را در آب تماشا می‌کردیم که مثل ‏آدم غریق دست و پا می‌زد. ذوق شاعری من گل کرده بود که یک دفعه دیدم آن طرف رودخانه پای کوه در تاریکی باغچه‌ها ‏دو شعله آتش برق می‌زند، پسرعمه گفت: آی گرگ! چرت من پاره شد برگشته پا را گذاشتیم به فرار، مقداری از راه هم ‏سربالایی بود، پاهای خود را که از وحشت سست شده بود به زحمت می‌کشیدیم تا با تن لرزان و رنگ پریده رسیدیم منزل. آن ‏شب زیر لحاف کرسی هم تا مدتی تن من می‌لرزید.‏
بند۴۶:‏ منصورخان وفائیان – فعلاً ساکن تهران و از فرزندان وفادار دهکده است، چند سال پیش با صرف وقت و سرمایه کافی چشمه ‏مسجد را که تقریباً کور شده بود با مقداری از خود مسجد احداث و تعمیر اساسی کرده و ذکر خیری برای خود باقی گذاشت.‏
بند۴۷:‏ ملّا ابراهیم – استاد من مردی است واقعاً فاضل و از چهل و پنج سال به این طرف که من یاد دارم مدرس و مکتبدار و طرف ‏همه‌گونه مراجعات مردم آن محل بلکه تمام آن محل است. با این‌که مالکین و حتی بزرگان آن حوالی همه از شاگردان او بوده و ‏همه گونه مدیونش هستند، بی آن‌که از کسی کمکی بطلبد هنوز در کمال وارستگی و آزادگی گاهی در مزرعه کوچک خود و ‏گاهی به همان شغل شاغل و تعلیمات بی‌اجر و مزد خود مشغول است.‏
بند۴۸:‏ خانواده ما تا وقتی که در تبریز بودند عمه بزرگم هرچند سال یک مرتبه از ده می‌آمد تبریز. بعد از مرحوم پدرم که خانواده ما ‏به تهران منتقل شد هر وقت می‌شنیدیم عمه به تبریز رفته بچه‌های ما افسوس می‌خوردند که حال عمه با نبودن ما چه خواهد ‏بود. این بند شعر مأمور بیان آن احساساتست.‏
بند۵۱:‏ ‏۱- قپچاق یکی از دهات کوهستانی است. در بچگی با پسر عموی خودمحمود نورآذر یک سفر آنجا به مهمانی رفته و چند ‏روزی را به سواری و گردش گذراندیم.‏
‏۲- مش ممی‌خان، سرهنگ شقاقی فعلی که میزبان ما بودند.‏
بند۵۲:‏ قره کول (مشکین بوته) اسم دره‌ایست بغل کوه حیدربابا که دهکده قیش قرشاق را به دِهِ خشگناب که موطن پدران ماست متصل ‏می‌کند.‏
بند۵۴:‏ آقا میرغفار از سادات شاخص خشگناب و بعد از مرحوم حاجی میر شریف (رفیق مرحوم مستوفی الممالک) مردیست که در ‏تبریز و تهران معروفیت داشته. سیدی خوش صورت، حراف، کریم الطبع و شجاع بود، در عین تند و تیزی که در مواقع لزوم ‏حقیقتاً مثل شمشیر برنده بود، بذله‌گویی و مجلس آرایی او به پایه یک شاهکار هنری عجیبی می‌رسید به اصطلاح امروز پیسهای ‏کمدی اخلاقی تنظیم و همه رلهای آن را شخصاً بازی می‌کرد در مجالس او همه حاضرین از زور خنده به حال غش و ضعف ‏می‌افتادند، مثلاً بعد از فوت ناصرالدین شاه موقعی که مظفرالدین شاه ولیعهد از تبریز حرکت می‌کرده به‌طوری ملول و اندوهگین ‏بوده که اشک از چشمانش بی‌اختیار سرازیر می‌شده درباریان برای تغییر دادن حال شاه به آقا میرغفار متوسل می‌شوند سید در ‏حین حرکت عنان اسب شاه را به‌دست گرفته و شروع می‌کند به مزّاحی، کار به‌جایی می‌رسد که شاه در حالی‌که از زور خنده ‏بی‌تاب شده بود فریاد می‌زده که بیایید مرا از دست سید بگیرید. خودش با مختصر ملکی که در خشگناب داشت زندگی می‌کرد و ‏هرچه از اغنیاء می‌گرفت به فقرا می‌داد به طوری‌که آن موقع از دولت سر او دهاتیهای خشگناب هم اَرخالُق شال و ترمه ‏می‌پوشیدند.‏
بند۵۵:‏ میر مصطفی دایی – مرحوم آقا میرمصطفی، دایی پدرم، سیدی قوی هیکل دارای قامتی کشیده و ریشی بلند، از حیث قیافه شبیه ‏نویسنده و فیلسوف شهیر روسی (تولستوی) و از حیث روحیه شبیه فردوسی بود، اشعار حماسی و قصه‌های فهرمانی زیاد حفظ ‏داشت و خوب و به موقع می‌خواند، صحبتهای عادی او که با قیافه جدی بیان می‌شد پر از تشبیهات بکر بود که همه را به خنده ‏می‌آورد، مثلاً یک وقت دماغ دراز پیرزنی را تشبیه به تفنگ دولول کرد که چشمهای مردم را قراول رفته است، از علوم غریبه نیز ‏اطلاعاتی داشت و غشی‌ها را به‌طور مجانی معالجه می‌کرد. شهرت شهری نداشت ولی در دهستان یکی از شخصیتها بود.‏
بند۵۶:‏ مجدالسادات – مرحوم آقا میرعطاالله مردی رشید و خوش‌اندام بود. قدی رسا و پیشانیی بلندو چشمانی آبی و درخشنده ‏داشت، او هم مثل مرحوم آقا میرغفار روحیه‌اش تند و تیز و در عین حال سخت بذله‌گو و مجلس‌آرا بود موسیقی را دوست ‏می‌داشت و بچه‌های خود را به فرا گرفتن موسیقی تشویق می‌کرد – قهرش بر مهرش می‌چربید، بالاخره یکی از شخصیت‌های ‏سادات خشگناب بود.‏
بند۵۷:‏ پدر من مرحوم حاجی میرآقا خشگنابی – سیدی بود خوش سیما که در برخورد اول اصالت و نجابتش نمایان بود، قدی ‏متوسط، اندامی موزون و موقر، بیانی شیوار و نگاهی نافذ داشت، بسیار کریم بود عده افراد خانواده‌اش سی چهل نفر بودند، سفره ‏ماحضرش نیز همیشه برای شهری و دهاتی گسترده بود شعر نمی‌ساخت ولی بسیار دوستدار شعر و موسیقی و مشوق هر نوع ‏هنر بود، خط خوب می‌نوشت، مشق درشت را شاگرد مرحوم خوشنویس‌باشی و خط ریز را شاگرد مرحوم امیر نظام گروسی ‏بود. معمولاً بسیار صبور و حلیم‌النفس اما به ندرت هم به شدت عصبانی و خشمگین می‌شد و در آن حال موهای سر و صورت ‏سیخ و چشمانش سرخ می‌نمود. در فن خود که امور حقوقی و قضایی باشد متبحر بود تا می‌توانست دعاوی را به صلح و صفا ‏خاتمه می‌داد. چه بسا موکلین پولدار را که ذیحق تشخیص نداده بود با تغییر و تشدد از خود دور می‌کرد، و چه بسار موکلین ‏بی‌بضاعت را مجانی پذیرفته و حتی خرج منزلشان را هم از جیب خود می‌داد. حقاً عمری را صرف دفاع از حقوق مظلومان ‏کرد، ظاهراً معاشر همه کس ولی باطناً بسیار متدین و پرهیزکار بود، قولش نزد علمای وقت سندیت داشت. از میان سادات ‏خشگناب آنچه که من یاد دارم دو نفر حقیقاً بسیار با دین و تقوی بودند: اولی مرحوم حاج میرعلی خشگنابی ساکن خیابان ‏تبریز بود که حقاً از اولیاء و گویی اسم شریفش از این‌که جزو جمع شعر کودکانه من باشد ننگ داشت. و دومی پدر من که خدا ‏رفتگان همه را بیامرزد پدرم چندین بار از خدا خواسته بود که فوتش در شب قدر باشد همینطور هم شد: در سال ۱۳۱۳ شمسی ‏شب ۲۳ ماه رمضان پس از مراسم شبهای احیا دو ساعت به اذان صبح به مرض سکته و در حالی‌که تبسم می‌کرد از دنیا رفت. ‏همان شب من در یکی از دهات ییلاق خراسان بودم در خواب دیدم پدرم روی کره ماه ایستاده در حرکت است در حالی‌که نور ‏ماه تا سینه او را پوشانده بود با قهقهه می‌خندید و صدای قهقهه او در افقها منتشر می‌شد، تا بیدار شدم پیرمرد دهاتی گفت: الله ‏اکبر، اذان صبح بود. چراغ بادی را روشن کرده و در حال اضطراب از دیوان حافظ فالی زدم غزلی آمد که عجبا تا آن شب به ‏چشمم نخورده بود. بیت اول و سومش چنین بود:‏
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش
که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد
دور روز بعد تلگراف فوت پدرم رسید.‏
بند۵۸:‏ ‏۱- مرحوم آقا میرصالح بسیار خوش خط و ربط، و ساده و خوش قلب بود، صحبت کردنش توام با یک شور و احساسات بود ‏که به شوخی می‌گفتند خل بازی در می‌آورد.‏
‏۲- مرحوم آقا میرعزیز مردی چارشانه قوی و موزون اندام بود. دسته‌های شاه حسینی که تشکیل می‌شد او همیشه دسته باشی ‏بود زیرا صدای غرا و باد و بروت مخصوصی که داشت او را برای این کار از هر حیث برازنده ساخته بود.‏
‏۳- مرحوم آقا میرمحمد پسر مرحوم آقا میرمحسن – که پدرش آقا میرمحسن اسب سوار و تیرانداز هنرمندی بوده، از یک مقوله ‏به‌خصوصی که رنود بلد بودند وقتی صحبت می‌شد آقا میرمحمد مثل سازی که کوکش کرده باشد کم کم گرم می‌شد و با دهن ‏کف کرده شروع می‌‌کرد به رجزخوانی که خیلی دیدنی بود.‏
بند۵۹:‏ ‏۱- مرحوم آقا میرعبدالخالق – شوهر عمه کوچک من در جوانی شیرین کاریهایی داشت – از جمله به تقلید زنهای اطواری ‏وسمه می‌کشید، چادر نماز سر می‌کرد و با ناز و غمزه از پشت دیوار سر کشیده و با جوانها سربسر می‌گذاشت. این قصه یکی از ‏خاطره‌های شیرین من و به‌عنوان یک یادگار از روزهای خوش خشگناب در ذهنم نقش بسته است.‏
‏۲- دوربین شاه عباس – همان‌طور که معروفست جمشید جامی داشته و همه چیز را در آن جام می‌دیده، دوربین شاه عباس هم ‏مخصوصاً در دهات آذربایجان خیلی معروف است و چه قصه‌های شیرینی که از این حیث به شاه عباس نسبت می‌دهند و چه ‏نقش‌هایی که این دوربین در افسانه‌ها بازی می‌کند.‏
بند۶۰:‏ ‏۱- ستاره عمه – من چهار عمه داشتم به ترتیب سن خدیجه سلطان، ستاره، سارا، سیاره سه نفر اول به رحمت خدا رفته‌اند.‏
‏۲- نزیک – در خود تبریز نازک می‌گویند، یک نوع نان گِرد دهاتی است با مغز خوشمزه‌ای هم که لایش می‌گذارند خیلی ‏خوردنی است.‏
‏۳- میرقادر پسرعمه من است.‏
بند۶۱:‏ آقا میرحیدر – شوهر عمه من اکنون پیرمرد هشتاد ساله و از کار افتاده‌ایست، تا دل و دماغی داشت متلکهای شیرینی می‌گفت که ‏هنوز بین اقوام ما معروف است. مردی دست و دل باز بود، آیند روند زیاد داشت سماورش همیشه می‌جوشید، در چایی خوردن ‏افراط می‌کرد.‏
بند۶۳:‏ ‏۱- فضه خانم – دختر دایی پدرم که از جوانی طرف توجه و از محترمات سادات خشگناب بوده و هست.‏
‏۲- آقا میریحیی – برادر مرحوم مجدالسادات و پسر دومی مرحوم آقا میر مصطفی مردی است خوش قلب، ساده و وارسته، اشعار ‏حماسی مخصوصاً شاهنامه را زیاد دوست دارد و می‌خواند. این روحیه را از مرحوم پدرش ارث برده است.‏
‏۳- رخساره خانم – دختر خاله پدرم فعلاً ساکن تهران از محترمات سادات و مخصوصاض جنبه تقلیدش به پایه هنر و ‏آرتستیک می‌رسد.‏
‏۴- آقا سیدحسین – از پسرعموهای محترم ما، بسیار خلیق و معاشر و نجیب است. از سی سال به این طرف با خانواده ‏شقاقی‌ها پیوسته در دهکده قیچاق سکونت اختیار کرده است.‏
‏۵- مرحوم آقا میرجعفر پسر ارشد مرحوم آقا میرغفار مردی کاری، جسور و متهور بود. اما دستش سنگین بود، در منازعاتی که ‏بعضاً در دِه پیش می‌آمد اگر او هم شرکت داشت، قضیه خالی از خطر نبود.‏
بند۶۷-‏ دام قَیه (پشت بام صخره‌ای) صخره عظیمی است از کوه مثل شاخه درخت جدا و خم شده و در زیر خود محوطه اطاق مانندی ‏را تشکیل می‌دهد که زمستان و تابستان پناهگاه رهگذران و گله‌بانان است. بچه‌ها هم بعضاً بالای پشت بام آن رفته و از تماشای ‏دور نماهای اطراف آن محظوظ می‌شوند (دام قیه در سینه کوه و بالای دره در میان دهکده‌های شنگل آباد و کلوجه قرار دارد.)‏
بند۷۴-‏ در این بند شعر اشاره به قصه (کوراوغلی) است و می‌خواهد بگوید موقعی که داستان کوراوغلی را می‌گویید من هم از اینجا ‏گوش خوابانده‌ام تا قصه به پایان نرسد خوابم نمی‌برد اما داستان کوراوغلی که یکی از قصه‌های قهرمان معروف آذربایجان بلکه ‏تمام دنیا است، اجمالش اینست: کوراوغلی پهلوان داستان، پسر خود (ایوز) را به جنگ می‌فرستد و او تا غروب آفتاب ‏برنمی‌گردد، کوراوغلی در حالی‌که چشمش در تاریکی شب به هرسو دویده و با هر سیاهی در می‌آویزد، گاهی از باد، گاهی از ‏دسته کلنگ‌ها (دورناها) سراغ پسرش را می‌گیرد، شب را سحر می‌کند، صبح زود اسب داستانی خود را که اسب (قیرگون) نام ‏دارد سوار شده و به جنگ می‌رود دشمن را مغلوب، پسرش را که اسیر شده بود آزاد کرده و با خود می‌آورد. بازگشت (ایوز) ‏آخر داستان است.‏

توضیحات مترجم
۱ـ در اصل «نوروز گولی» گلی است به رنگ آبی و بنفش که در اسفند و اوایل فروردین می‌روید و به‌نوعی پیک بهار است.
۲ـ عاشق‌ها هنرمندانی هستند با مهارت نوازندگی وخوانندگی، اغلب شعر و ترانه هم می‌سرایند. ر.ک. کور اوغلی در افسانه و تاریخ، رحیم رئیس‌نیا
۳ـ گل به سر، به‌همین نام در آذربایجان به‌جای کلمه خیار کاربرد دارد.
۴ـ سابقاً میان باکو و تبریز رفت و آمدهای کاری و تجاری برقرار بوده است. نامه‌ها و سفارش‌ها نیز بدین وسیله مبادله می‌شد.
۵ـ مالاکلام، در متن اصلی به‌همین صورت آمده و به معنی پاک و بی‌شائبه است.
۶ـ یک بیت عربی است که شاعر تضمین کرده است: وَبَلَدهٌ لیسَ لها انیسُ اِلّا الیعافیرُ و الّا العیسُ
۷ـ نگهبان مزارع، دشتبان
۸ـ پرگار، در این‌جا به معنی مرکز
۹ـ نام دهکده‌ای نزدیک خشکناب
۱۰ـ دشتِ آقا، نام مزرعه و جلگه‌ای است.

کتاب
نویسنده میثم سرابی
ابعاد(قطع) جیبی(16.5*11.5)
شمارگان 2000
سال چاپ 1393
مشخصات جلد نرم(شومیز)،متن دو رنگ،کاغذ تحریر 110gنخودی
شابک 978-964-2593-64-4
وزن(گرم) 300

نوشتن نظر

نام شما:


نظر شما: توجه : HTML ترجمه نمی شود!

رتبه: بد           خوب

کد امنیتی را در کادر زیر وارد نمایید: